خدايـا شبيہ بادکنکـ شده ام…

از بغض هـايے که بہ اِجبـار فرو داده ام

الـــــتماست ميکنم

فقط يک سـوزن

تکہ تکہ شدنم با خــودم...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 17:12 توسط مهسا |

کنج گلويم قبرستاني است پر از احساسهايي که زنده بگور شده اند،

به نام بغض…

عشق گم شدهِ من.....

نبودن هايي هست که هيچ بودني جبرانشان نميکند،

و آدمهایي که هرگز تکرار نمي شوند….

و تو آنگونه اي…

فقط همين…

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 16:8 توسط مهسا |

امروز دست خط بچگيامو بردم داروخونه...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
يارو بهم استامينوفن داد

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 23:50 توسط مهسا |

چرا میره جلو عقربه هی!
متنفرم از ته دل

.

.

.

.

.

.
من از اول مهر....

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 19:21 توسط مهسا |

 برای زندانی بودن لازم نیست شخصی پشت میله ها باشد، انسانها میتوانند زندانی و یا "برده" عقاید و اندیشه های خود باشند.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 9:23 توسط مهسا |

شاید راهی باشد به آنجا....

همانجا که نمیدانم کجاست و چگونه است....

حس حسادت دارم، به کافران بی خدا....

همانان که هرکار کردند و در آخر هر هفته طلب بخشش کردند، از خدایی که دوستشان داشت....

همانان که می اندیشند سرشتشان بهشتی است، و در آخر سرایشان بهشت است!

حس حسادت دارم به همانان که از خدایشان آسایش دنیا را میخواهند بی آنکه ترس از دست دادن سعادت آخرت را داشته باشند....

و من....

از کودکی آموختم خدا همانند ناظم عبوس مدرسه مان است.... همانکه به چشممان نگاه میکرد و از تیله های ته جیبمان باخبر میشد.... و انتهای نگاه مضطربمان انتهای خط کشی بود که بر انگشتان نحیف کودکیمان میکوبید....

از کودکی به پیری اندیشیدم.... اندیشیدم روزی که میمیرم، سگهایی با چشمان آتشین در قبر تکه پاره ام میکنند بخاطر مدادرنگی همکلاسی ام که سالها ته کوله پشتی ام مانده بود بی انکه حتی یکبار جرات استفاده از اولین مال حرام زندگی ام را بکنم....

و من بزرگ شدم... دنیایم بزرگ شد... بی انکه خدایم بزرگ شود، هر روز کم رنگ و کم رنگتر شد....

ولی هنوز خشمگین است!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 20:38 توسط مهسا |

فــقــط " مــن " نــیــســتــم ! تــو بــه همـــــــــه میگویی

" دوســتــت دارم " !


بــا " گِــل " هــم بــســتـــه نــمــی شــود . . .


دهـانــی کــه " هـــرزه " اســت!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 13:34 توسط مهسا |

اعتقادم بر این است که در زندگی حرف هایی هست صرفا برای نشنیدن
مثل یک کارتن بسته بندی شده که رویش نوشته اند : " هیچوقت باز نشود " و کنارش هم عکس یکی از آن اسکلت ها باشد
مهم نیست در عوض اش به شما چه بدهند ، مهم این است که این حرف ها برای نشنیدن است
شنیدن این حرف ها شما را با خاک یکسان می کند ،
این حرف ها ، شنیدنش مصداق بارز خودکشی است
انگارکه این حرف ها از درون شما را شرحه شرحه میکند
آنقدر که هر روز و هر دقیقه یتان میشود فکر و خودخوری در مورد آن حرف ها و آن شخص
میگویم کاشکی بعضی جاها آدمی میتوانست خودش را " Mute " کند و دیگرهیچ چیز را نشنود
حرف هایی که تا آخر عمرت شاید در ذهن ات باقی بماند و بعد دیگر هیچوقت نتوانی مثل قبل به آن آدم نگاه کنی
هر بار که قلب ات آرام میگیرد ناگهان مغزت به تو یادآوری میکند که این آدم روبرویت ، همانی است که آن حرف ها را تف کرد توی صورتت ، این همان آدم است ، یادت می آید ؟ فلان روز ، فلان ساعت ...
معتقدم حال که همه ی آدم ها درک این را ندارند که هر حرفی برای گفتن نیست ، لااقل ما گوش هایمان هرزگاهی ناشنوا میشد
مثلا یک دکمه کف دستمان تعبیه میشد و تا آن را فشار میدادیم همه چیز و همه کس صامت میشدند !
این حرف ها پدر آدم را در می آورد ، آدم را زمین گیر میکند
بدبختی اصلی آنجاییست که همیشه این حرف ها را از کسی میشنوی که مونس ات بوده ،
یار و یاورت بوده ، همیشه کلی سر تو ادعا داشته
همه ی این روزهای سخت را با تو پیاده راه آمده
میداند که کجاهای بدنت زخم شده ، کجاها را پابرهنه راه رفتی ، کجاها را زدی زیر گریه
کجاها کم آوردی ،
همه ی سرگشتگی ها و روزمرگی هایت را با تو شریک بوده است
و بعد شک ، آدمی را میجوَد
دیگر به همه چیز شک میکنی ، به همه چیز ، به همه کس
حرف هایی در زندگی هست که باید ناگفته بماند و با آدمی خاک شود
حرفهایی که مقیاس بزرگی ِ شنیدنشان ، ریشتر است ؛
میفهمی ؟
ریشتر !

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 21:31 توسط مهسا |

من نمی‌دانم که کلید موفقیت چیست، اما کلید شکست این است که سعی کنی همه را راضی کنی!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 12:18 توسط مهسا |

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند!
ديه اش نصف ديه ي توست و مجازات زنايش با تو برابر!
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي!

براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني كه بخواهي مي تواني ازدواج كني!
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو!
و كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي!
او ميزايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني!
و درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد!
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني!
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر!
وهر روز او متولد مي شود ، عاشق مي شود، مادر ميشود، پير مي شود و مي ميرد...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 12:12 توسط مهسا |

مطالب قدیمی‌تر